تبلیغات
هوای آزاد ه

هوای آزاد ه

تصویر عجیبی است زمین

دیگر کره ای نیست

که هرروز در بازی هایم گل می شد

کلافی است

که هر لحظه در گلویم گلوله می شود


یک دریا دیوانه ام

دنیا را فدای دیدن ماه کرده ام

چشم از آن بر نمی دارم

تا موجی شوم!


این شعر را چند سال پیش سروده وبه علیشاه مولوی تقدیم کرده ام.به درخواست یکی از دوستان این شعر را در پست امروزم می گذارم وپیشکش   می کنم به علیشاه مولوی عزیز که کودکی اش در کنار بزرگی اش زیباست.

 

زندگی را دوست می داری

جنگ را...

بخند!

همه ی رگبارها با سینه ی زمین آشتی کردند

گره از ابروی ابرها باز شده

وکسی دیگرشب ها به صورت ماه چنگ نمی زند

گربه ها دربرابر لبخندهای معصوم خلع سلاح شدند

آرام باش!

من به آتشی که صورت آسمان را می سوزاندگفتم بس!

به عکس ها،درخت ها،مهره های سوخته

گفتم بس!

به باران نگفتم..

سرت را بلند کن

این همه سروبرای صلح باآسمان صف کشیده اند

جهان تورادوست می دارد

وتوبامرگ می جنگی!


 

به صورت زندگی

قرصهای خوبی خورده ام

محکم سر جایم نشانده اند

که دیگر از پا بلند نشوم

دست رویا را بگیرم

وبا سر بخورم به صورت زندگی


...

لخته لخته از من جدا می شوی

بی جفتم می کنی

بی آنکه بدانی

چقدر طول کشید

تا خیال پیراهن سرخی را

برای شانه های لختت ببافم


  • برچسب ها: ...،

                            تفکر

                     

فکر کردم که این نقل قول ممکن است برای شما هم جالب باشد.راستی شما چی فکر میکنید؟

"آدمیان از هیچ چیز روی زمین به اندازه تفكر نمی ترسند –بیشتر از نابودی – حتی بیشتر از مرگ ... تفكر ویرانگر و طغیانگر است،

مهیب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهای جاافتاده و عادت های آسایش بخش بی رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك می كشد و نمی هراسد. تفكر عظیم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" – برتراند راسل

 

 سگ اثری از پابلو پیکاسو

                      سگ اثری از پابلو پیکاسو


                   نقاشی:سالوادور دالی(خاطره های سمج)

خاطره ی مردمک ها

تصویر تو      در تن من

سالهاست که...

تار می شود  تار می شود   تار ...

تکرار نمی شود!

تو منی

که نگاهت درهیچ چهارچوبی میخ نشده

نه!روشن ترا زمنی

انعکاس تمام خاطره های کودکی

که کم کم داری در مردمکهای من بزرگ می شوی    شده ای

تو جوان ترین صورت منی

هرگز نخواستم که به پای من پیر بشوی


صورت برگشت خورده

پاکت چروک صورت تو

به دست من

پست شده

وانگشتهای عجول من

درهم می چرخند

تاهرچه زودتر

گره کور این نامه را باز کنند

خواندن این نشانی های درهم

در پیشانی تاریک تو

دشوار است

وگره خوردن نگاه تو درچشم من

ذهن بسته ی این مردمکها را باز نمی کند

من تو را به گونه ای برآمده می بینم

که از سطح جمله های روزمره بالاتری

وداری با دهان خودت

در این سطرها نفس می کشی

واز بازی با این همه کلمه ی تکراری

از نفس نمی افتی

لبهای تو خطوط ناخوانایی است

که به زبان من ترجمه نمی شوند

تو به صورت پریشانی

 بر پیشانی دنیا نوشته شدی

وباید در اولین فرصت

به مقصد باد برگشت بخوری


  • کل صفحات:4  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  •