چهارشنبه 21 دی 1390  10:59 ب.ظ

 

به اتفاق هم

 

به کفشهایم می رسم

از خیابانهای شلوغ

به خانه كه بر می گردم

جفت می شوند پشت درهای خواب

به اتفاق هم    تن ها كه می شویم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
چهارشنبه 30 شهریور 1390  09:11 ب.ظ

اوهام شهری

 

نمی گذرد از خیال خیابان

نامی نمی رسد به ذهنش

هرچه بیشتر     هوایی تر شده اند پل ها

بیشتر دورش می زنند   چیزها

 

پک می زند به ماشین ها

دودی تر می شود هوا   آدم ها

 

تهران رفته را  خیابان     به یاد نمی آورد!

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
جمعه 6 خرداد 1390  04:17 ب.ظ

خوش حالی

 

چقدر خوب است این روزها

زبان تازه یاد گرفته ام

می خوانم

می خورم

می خندم

زبان تازه ای یاد گرفته ام!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
چهارشنبه 31 فروردین 1390  10:46 ب.ظ

تمام کوچه ی بن بست را یک نفس می دویدی

تا برسی به حیاط خانه مادربزرگ

و خارکهای خشکی که انتظار گردنم را می کشیدند

وقتی به بند می کشیدیشان

حالا تمام بزرگراههای شلوغ را

تخته گاز می رانی

تا به بند بکشی

انتظاری  را

که از گردنم آویزان است

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 3 اردیبهشت 1390
نظرات()       
پنجشنبه 12 اسفند 1389  01:27 ق.ظ

بغلت می کنم

سینه ات،بازوانت،شانه هات...

این همه زیبایی که در تو جمع شده

در آغوشم پخش می شود


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
دوشنبه 18 بهمن 1389  12:05 ق.ظ

همیشه تسلیت گفتن برایم عذاب بزرگی بوده است.روبرو شدن با انسانی که عزیزی را از دست داده و قرار است با واژه هایی ناکامل و قاصر،مقداری از بار غم وحرمان او کاسته گردد.ناکارآمدی زبان در این گونه موارد به شدت مشهود است.گفتن جملات کلیشه یی مثل(غم آخرتون باش)(بعد از این بد نبینید)(خدا به شما صبر بده)واز این دست عبارات.در این گونه مواقع ،با محتوای جملاتی مواجهیم که به هیچ وجه صادقانه نیست.چطور می توان مرگ را از زندگی جدا کرد؟وچطور می توان برای کسی آرزو کرد که دیگر با مرگی مواجه نشود؟در این طور مواقع مخاطب که سری سرشار از اندوه واحساسات آزار دهنده دارد،سری  تکان می دهد در حالیکه به هیچ وجه با این عبارات غیر صادقانه تسلا نیافته است. ما می‌دانیم که حس ما واقعی نیست. فردی که عزیزی را از دست داده است هم می‌داند حس ما واقعی نیست.بنابراین زبان در مواجهه با مرگ تهی است.در این جور مواقع است که تلاش می کنیم صحبت زیادی نکنیم.سکوت می کنیم وبه در ودیوار وآسمان خیره می شویم ودر صورت اجبار شروع به  صحبت در مورد همه چیز  مثلاً آب وهوا وسیاست می کنیم تا از صحبت در مورد مرگ بپرهیزیم.

معمولن در این  طور مواقع سعی می کردم به علت عدم اعتقاد به این جملات کلیشه ای،جملات نامفهومی زیر لب بگویم وبگریزم.علت این رفتارم برای خودم هم گنگ نامفهوم بود تا اینکه چندی پیش مطلبی ازدکتر اباذری خواندم که علت این گونه رفتارها را با تکیه بر نظریات نوربرت الیاس توضیح داده بود که بخشی از آن را  در ادامه می آورم:

نوربرت الیاس معتقد است ما در جریان متمدن شدن مسئله مرگ را به شدت سرکوب می‌کنیم. یعنی اجازه نمی‌دهیم که مرگ خودش را به ما نشان دهد. از نظر او مرگ و زندگی با هم و در هم آمیخته‌اند. اما در جریان متمدن شدن ما مرگ را سرکوب می‌کنیم و اجازه بروز به او نمی‌دهیم. یکی از دلایلی که امراض خطرناک (مانند سرطان) اینقدر سخت به نظر می‌رسد این است که ما در جریان متمدن شدن، مرگ را سرکوب کرده‌ایم. یکی از دلایل آن دینی است. آدم و حوا در بهشت جاودان بودند. بعد از اینکه از بهشت رانده شدند، مرگ با آنها به اینجا آمد. بشر مقداری از اینکه بهشت را رها کرده و به اینجا آمده است و در اینجا خواهد مرد احساس گناه می‌کند و همینطور که فروید نشان داده است آدم‌ها همیشه آرزوی مرگ پدرشان، مادرشان، خواهرشان و یا برادرشان را دارند. منتهی آن را در خود سرکوب می‌کنند. حالا اینکه چرا چنین آرزویی وجود دارد، مسئله مهمی است که باید در جای دیگر به آن پرداخت. این جریان نیز حس گناه را در انسانِ پرت شده عصر جدید به وجود می‌آورد و برای اینکه این حس گناه را از ذهن خود خارج کند مسئله مرگ را به پس می‌راند. اگر در عصر قدیم مرگ و زندگی در هم تنیده بودند و افراد در زندگی شاهد و ناظر مرگ یکدیگر نیز بودند، در عصر جدید افرادی که دم مرگ هستند را از خود می‌رانیم. دلمان نمی‌خواهد افراد محتضر را ببینیم و دلمان نمی‌خواهد در مورد مرگ فکر کنیم تا بتوانیم اندیشه مرگ را از ذهن خود دور کنیم.

الیاس از این ابعاد مردن در عصر جدید انتقاد می‌کند و معتقد است باید نسبت به این مسئله رویکرد خود را عوض کنیم و رویکرد دیگری را جایگزین کنیم. او سکـس را مثال می‌زند. الیاس می‌گوید ما در عصر جدید بسیار از سکـس صحبت می‌کنیم. حتی در کشور ما که قرار است از سکـس صحبت نشود اما می‌بینیم که در رادیو و تلویزیون و یا جاهای دیگر به نحوی از انحا در مورد این مسئله حرف زده می‌شود. یعنی تابوی قدیم که مردم در مورد مرگ صحبت می‌کردند ولی در مورد سـکس صحبت نمی‌کردند الان عوض شده است. افراد در مورد سـکس صحبت می‌کنند ولی در مورد مرگ حرف نمی‌زنند

 

به نظر من هم این مرگ گریزی که از تبعات متمدن شدن است،در بعضی از موقعیت ها تبعات روانی دارد.فرار از مرگ ،رفتن به سوی زندگی نیست.مرگ هم بخشی از زندگی است که عملکرد خود را داردومواجهه با آن رفتار خاص خود را می طلبد.چندی پیش دوست یکی از دوستانم را در روز مرگ پدرش می دیدم.به ظاهر آرام بود وهمچنان که در این عصر مدرن از افراد خواسته شده تا عقلانی ومنطقی و قوی باشند،خونسرد می نمود و خنده هایی می کرد که به نظرم تا حدی هیستریک بود.وحتی وقتی به او تسلیت گفته می شد ،چنین پاسخ می داد که پدرش نمرده بلکه به سفر رفته است!

تصور می کنم که این بیگانگی با مرگ که به قول نوربرت الیاس از آثار تمدن است ،همان گونه که خود او نیز معتقد است و آن را ناشی از فردگرایی تشدید شده در مسائلی مانند عشق ومرگ می داند چندان هم  مطلوب نیست وما را در مواجهه با مرگ تنهاتر از همیشه کرده،مرگ در خلوت،مرگ در بیمارستان و داغدیده وتنها در حالیکه نه می توانیم اندوه  خود را نشان دهیم ونه همدردی دیگران تسلایمان می دهد.


پانوشت:تنهایی دم مرگ کتابی از نوربرت الیاس


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 18 بهمن 1389
نظرات()       
سه شنبه 28 دی 1389  11:37 ق.ظ

نازلی خیلی کم حرف می زد.می نشست روی مبل گوشه ی سالن،کنار جا عودی و هی عود می سوزاند.کلی عود با اسانس های مختلف برایش خریده بودم.از دارچین بگیر تا لاواندر تا....ولی بوی صندل را از همه بیشتر دوست داشت.مثل مجسمه های مرمر یونانی با اون بدن سفید سفید،با اون لباس نخی گشاد بلند سرخ سرخ،دراز می کشید روی راحتی.خیره میشد به سقف وگاهی هم نگاه می کرد به من.نگاه که نه!یک منحنی نامنظم با شیب ملایم از چشمهایش می فرستاد به طرف چشمهایم.دلم می خواست منحنی را بکشم تا صاف صاف شود.یک خط شیب دار مستقیم به وجود بیاید.یک رابطه ی مستقیم بین من واون چشمهای سیاه سیاه.

می نشستم روی زمین،کنار راحتی.دست می کشیدم روی شکمش که می دانستم پر از ترک شده،منحنی شده وهیچ رابطه ی مستقیمی با من ندارد.موبایلم مرتب می لرزید،روشن می شد،جیغ می کشید...من خیره می شدم به حرکت موجی دود عود که تا فاصله ی خاصی پیچ می خورد ونقطه عوض می کرد وبالاخره محو می شد توی هوا.نازلی که چشمهایش را باز می کرد وزل می زد به دهانم،دلم می خواست بگویم گور باباش...آبمیوه تو بخور!

می دانستم آب انار خوبه براش ،تهوعشو کم می کنه،هردوشونو سرحال می کنه.حوصله ام نمی شد انارها رو دون کنم بریزم تو آب میوه گیری.انار ها رونصف می کردم.با آب پرتقال گیری آبشونو می گرفتم.اولش که می گذاشتمشون رو نوک مخروطی آب پرتقال گیری،دانه ها سفت بودند.تد تند می چرخیدند روی برجستگی کلاهک ویک سریهاشون پرت می شدند به اطراف.خیلی تصادفی .گاهی اوقات سر از زیر یخچال در می آوردند،گاهی لابه لای موهای بلند موجدارمن.آب سرخشون پخش می شد روی صورتم،سینه ام،دستهایم.با نوک نگشت دست می کشیدم روی پوست دستم.ابر وباد درست می کردم باهاشون.نور صورتی پرده می افتاد روی صورت نازلی که خواب بود.می رفتم توی بالکن می ایستادم تا نقطه های نورانی را ببینم که به صورت تصادفی به هم وصل شده اند ویک جایی،خیلی دور محو می شدند.سیگارم را روشن می کردم وتا روی فیلتر پک می زدم به ساقه ی سفید کوچکش که پر شده بود از برگهای خشکی که ریشه نداشتند در تن این ساقه ی  نحیف.به زور چپانده بودندشان اون تو.من هم می سوزاندمشان وراحتشان می کردم از این وضعیت...

بعد می آمدم بالای سرش، معمولن پاهایش را جمع می کرد.روی شکم می خوابید.می چرخاندمش تا طاق باز شود.پتو را می کشیدم روی تنش.منحنی شکمش می زد بیرون.می نشستم ودستم را می گذاشتم آن رو.انگار بخواهم  انحنایش رامحاسبه کنم...من هم خیلی دلم می خواست بخوابم اما موج هایی با فرکانس های مختلف توی سرم می چرخیدند.دور باطل می زدند.هیچ راهی برای بیرون آمدن وجود نداشت.

دراز می کشیدم روی زمین .موبایلم  هم هی می لرزید،می چرخید،غرغر می کرد...من هم می گفتم گور باباش...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
شنبه 20 آذر 1389  05:57 ب.ظ

شکل عجیبی داشت،صاف صاف بود،نرم نرم.فرم نداشت.یعنی من نمی فهمیدم فرمش را،زبان تنش را.خطوط نامتقارن اندامش را.هی فشارش می دادم بین دستهایم.زیرو رویش می کردم.می گرفتم زیر نور نارنجی خورشید غروب زده.اما گردی ویکنواختی یک طرف اصلاً با تیزی وپیچ خوردگی طرف دیگر جور در نمی آمد.هربار که می فشردمش ،قلبم درد می گرفت.درست مثل وقتی که کسی دستم را فشار می داد،لبخند می زد وخیره می شد به لبهایم.دلشوره دور می زد توی قفسه سینه ام.می خواستم دلهره ام را بالا بیاورم توی صورتش.ترسم را تزریق کنم به رگهایش.اما لبخند می زدم.دستش را می گرفتم ومی دانستم یک ثانیه بعد که دستم را بکشم،خیسی خالصی به جا خواهد ماند.

رهایش می کنم روی زمین.غلت می خورد ومی دانم که لحظه ای دیگر دست موجی را می گیرد و می رود.می پرم وبرش می دارم.کف دستم دوباره جا خوش می کند.ناموزونی اش حالم را بد کرده. بی تقارنی دهان زندگی ام را صاف می کند. کج و معوجی.این که به دست من جور در نمی آید هرچه را که از روی این زمین لعنتی پیدا کرده ام.

حجم عجیبی از آب پرت می شود به طرفم.می ترسم.کسی از رو به رویم رد می شودچشمهایش را می چسباند به لبهایم.لبخند می زند. چیزی از دستم سر می خورد وموج محکمی که می خورد به تنم مرا میخکوب می کند.او را می برد.چشمهایم را که باز می کنم،شکل عجیبی پیدا کرده ام.خیس خالص شده ام.


  • آخرین ویرایش:شنبه 20 آذر 1389
نظرات()       
  • تعداد کل صفحات :6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6